روز 9 تقویم ظهور: شجاعت ایستادن

روز 8 تقویم ظهور: خدا با من است
دسامبر 7, 2025
روز 10 تقویم ظهور: جاده سنگی
دسامبر 9, 2025

روز 9 تقویم ظهور: شجاعت ایستادن

سلام. اسم من «جلال» است. نام خانوادگی‌ام «آقیرباش» (Ağırbaş) است. متولد سال ۱۹۷۲ در تونجلی، ترکیه هستم. به عنوان فرزند یک خانواده کُرد علوی به دنیا آمدم. تا ۱۳ سالگی بچگی کردم و به مدرسه ابتدایی رفتم. بعداً چون در روستا مدرسه‌ای نبود، خانواده‌ام مرا برای درس خواندن به استانبول فرستادند؛ اما باید هم درس می‌خواندم و هم کار می‌کردم. پیش عمویم می‌ماندم.

در آگهی‌های روزنامه یک آگهی پیدا کردم. رفتم، صحبت کردم و تلفن زدم. رفتم و صحبت کردم. گفتند: «بیا پیش ما کار کن، اما قبل از کار کردن باید یک سمینار کوچک، یک دوره آموزشی درباره تکنیک‌های بازاریابی به تو بدهیم.» روز بعد رفتم و مردی مسن آمد. یک پسر دیگر هم مثل من آنجا بود که هم‌سن و سال خودم بود. تحت عنوان «تکنیک بازاریابی» در واقع به ما آموزشی دادند که هدفش سوءاستفاده از احساسات مردم بود. گفت: «بروید به فلان محله‌ها. آنجا ثروتمندان زندگی می‌کنند. بروید به فلان محله. آنجا یونانی‌ها زندگی می‌کنند. آنجا ارمنی‌ها زندگی می‌کنند. چون این کتاب‌ها به نفع کودکان بی‌سرپرست فروخته می‌شوند، آن‌ها دلشان می‌سوزد و می‌خرند.» چنین تلقیناتی به ما کرد. کاملاً سوءاستفاده از احساسات بود.

و البته من کاری که گفته شده بود را انجام دادم و در چله زمستان، با لباس‌های تابستانی و کفش‌های تابستانی، زیر باران و در گل‌ولای خیس می‌شدم. و به محله‌ها می‌رفتم. در محله‌ها، به‌ویژه در «کورتولوش» و «شیشلی»، آنجاها ارمنی‌ها و یونانی‌ها زندگی می‌کنند. زنان مسن مرا می‌دیدند. چون دلشان می‌سوخت، دعوتم می‌کردند داخل. چای یا قهوه تعارف می‌کردند. کتاب‌هایی را می‌خریدند که هرگز نخواهند خواند؛ صرفاً چون دلشان می‌سوخت.

یک ماه که تمام شد، باید حقوق ماهانه‌ام را می‌گرفتم. وقتی پولم را خواستم، گفتند: «برو حسابداری.» وقتی [آنجا] پولم را خواستم، گفتند: «برو پیش رئیس.» در همان دفتر، از این اتاق به آن اتاق در همان واحد آپارتمان. رئیس مرا به حسابداری می‌فرستاد، حسابداری مرا به رئیس پاس می‌داد. در نهایت یک‌چهارم پولی که باید می‌گرفتم را دادند. گفتند بقیه‌اش را هفته بعد می‌دهیم و آن هفته تا ماه دوم هفته‌به‌هفته عقب افتاد. پرداخت نشد.

ماه دوم وقتی دوباره پولم را خواستم، باز همان کار را کردند. حسابداری به دفتر رئیس می‌فرستاد، رئیس به دفتر حسابداری. در نهایت وقتی گفتم تا پولم را نگیرم نمی‌روم و کار نمی‌کنم، مرا اخراج کردند. کتکم زدند و اخراجم کردند. گفتند: «گم شو بیرون کُرد کثیف. علوی کثیف.» مرا با توهین «کُرد علوی پست» بیرون انداختند.

وقتی با گریه بیرون رفتم، مردی مسن که مرا در حال گریه دید، پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟» من هم ماجرا را تعریف کردم. گفت: «برو به پلیس، به کلانتری شکایت کن.» من هم رفتم پیش پلیس و شکایت کردم. کمیسر به دو مأمور پلیس گفت: «این بچه را ببرید. نشان دهد کجا کتک خورده، بفهمید چرا اخراج شده و چرا پولش داده نشده.»

وقتی با پلیس‌ها دوباره به دفتر برگشتم، کاملاً مشخص بود که آن‌ها از قبل با پلیس‌ها آشنا هستند و خیلی صمیمی بودند. همدیگر را به اسم صدا می‌زدند و داخل رفتند. در را بستند. من بیرون منتظر ماندم. نزدیک دو ساعت منتظر ماندم. صدای بگو و بخند از داخل می‌آمد. بعد پلیس‌ها مرا برداشتند و به کلانتری بردند. در قسمت پشت کلانتری، مرا به اتاق کوچکی بردند که بازداشتگاه نام داشت و مجرمان را آنجا می‌انداختند. مدت طولانی مرا کتک زدند. در حالی که مرا می‌زدند می‌گفتند: «تو چطور به یک انسان معتبر و ارزشمند تهمت می‌زنی؟ چطور شکایت می‌کنی؟»

و بعد از آن… تا آن روز و تا آن سن اصلاً نمی‌دانستم کُرد چیست، علوی چیست، سنی چیست. بعد از آن ماجرا شروع کردم به پرس‌وجو. از همان سن کم شروع به پرسش کردم. این اولین باری بود که در زندگی پایم به سنگ خورد و زمین خوردم. سنی نداشتم، ۱۳ ساله بودم. سال ۱۹۸۵ در استانبول.

ماجرای دوم هفت سال بعد از آن بود، یعنی ۲۰ ساله شده بودم. سربازی می‌رفتم. در سال ۹۲، یعنی ۹۱-۹۲ سرباز بودم. یک دوست دختر داشتم که دوستش داشتم. در واقع نامزدم بود. او در گروه «سِماع» (Semah) در «جِم‌خانه» (Cemevi – عبادتگاه علویان) فعالیت می‌کرد. و من به سربازی رفته بودم. در ۲ ژوئیه ۱۹۹۲ در سیواس، یکی از استان‌های ترکیه، ۳۶ نفر زنده زنده سوزانده و کشته شدند. می‌توانید این را در گوگل جستجو کنید. ۳۶ انسان فقط به خاطر اینکه علوی بودند سوزانده شدند. و زنی که دوستش داشتم هم در میان آن‌ها بود.

او گفته بود: «از سربازی مرخصی بگیر و بیا با هم برویم. به جشنواره “پیر سلطان ابدال” در سیواس برویم»، اما من شانس مرخصی گرفتن نداشتم. و اخبار… در اخبار گفتند که در سیواس تنش ایجاد شده. ما اخبار را در تلویزیون تماشا می‌کردیم. گروهی از مردم جمع شده بودند و هتل را محاصره کرده بودند. هتلی که علویان در آن اقامت داشتند، کسانی که برای جشنواره پیر سلطان از شهرهای دیگر آمده بودند، توسط تروریست‌های مذهبی محاصره شده بود و شعار می‌دادند: «این‌ها را بسوزانید، این‌ها بی‌دین هستند، کتاب ندارند» و از این حرف‌ها. چنین صداهایی را از تلویزیون در اخبار می‌شنیدم. سربازانی که پشت سر من اخبار را تماشا می‌کردند هم می‌گفتند: «بسوزانیدشان. این‌ها بی‌دین هستند. این‌ها خائن به وطن هستند. این‌ها “قیزیل‌باش” (نامی برای علویان) هستند. این‌ها علوی هستند. این‌ها حقشان است که بمیرند. کشتنشان واجب است.» من لرزیدم، شوکه شدم. من با چه کسانی سربازی می‌کنم؟ چه حس وطن‌دوستی‌ای در انسان ایجاد می‌شود؟ برعکس، در من شکست بزرگی رخ داد.

و مدت زیادی… بعد از اینکه با آزمایش DNA مشخص شد چه کسی مرده و چه کسی زنده مانده، چون خیلی‌ها سوخته بودند، چند روز بعد فهمیدم که زنی که دوستش داشتم آنجا زنده زنده سوخته و کشته شده است. و این دومین شکست بزرگ زندگی من بود. برای بار دوم پایم به سنگ گیر کرد و این بار خیلی سنگین بود. و با صورت به زمین خوردم.

برای مدت طولانی، نزدیک به ۱۰ سال، نتوانستم هیچ زنی را دوست داشته باشم. چون این حس در من ایجاد شده بود که اگر کسی را دوست داشته باشم و او را هم از دست بدهم چه؟ نتوانستم کسی را دوست داشته باشم. اما بعداً به خودم گفتم: هر کسی ممکن است زمین بخورد. در زندگی همه ما ممکن است بیفتیم. اما مهم این است که چطور بلند می‌شویم. رنج‌هایی که می‌کشیم باید ما را قوی‌تر کنند. مقاوم‌تر کنند. با این دیدگاه دوباره خودم را جمع‌وجور کردم و الان هم به مردم کمک می‌کنم. همسایه‌ای دارم که کمکش می‌کنم. یک همسایه پیر ۹۰ ساله دارم که کمکش می‌کنم. چرا؟ چون خوبی‌ها باید زیاد شوند. انسان‌های خوب باید همیشه و در هر زمینه‌ای از زندگی قوی‌تر باشند. متشکرم