
روز 16 تقویم ظهور : اعتماد به نفس
دسامبر 15, 2025
روز 18 تقویم ظهور : مسیح، همراه من در سفرم
دسامبر 17, 2025روز 17 تقویم ظهور : سنگ بنای ایمان من
راه من به سوی عیسی مسیح
من خودم را مییابم… داستانهای زیادی در زندگی من وجود دارد. یکی از آنها چگونگی رسیدن من به عیسی مسیح است. من همیشه فردی آبرومند بودم که تلاش میکردم در مسیری درست زندگی کنم. در اواخر سال ۱۹۸۴ باردار شدم. وضعیت فاجعهبار بود. در آن زمان به عنوان ماساژور (درمانگر) کار میکردم و مشتریانم را در خانه پذیرش میکردم.
برنامه روزانهام طاقتفرسا بود؛ ساعت ۶ صبح بیدار میشدم، کارهای خانه را انجام میدادم تا بچهها را برای مدرسه آماده کنم. سپس با اتوبوس به سر کار میرفتم. دو تا از فرزندانم همراهم میآمدند. دو تای دیگر… آن دو تای دیگر در مدارس متفاوتی درس میخواندند. من دائماً در حال دوندگی بودم، بدون وقفه، بدون استراحت. اگر آن زمان عیسی را میشناختم، زندگیام قطعاً آسانتر میشد، چون کسی را داشتم که نگرانیهایم را با او در میان بگذارم. در واقع… اما در حقیقت، من بیخدا (آتئیست) بودم. در آن زمان به هیچچیز و هیچکس اعتقاد نداشتم، فقط به خودم.
در ژوئن ۱۹۸۵، داشتم یک مشتری را ماساژ میدادم که ناگهان دچار یک بحران شدم… یک بحران… اِ… یک حمله صرعی، نه صرعی نه، یک بحرانی که خونم داشت کاملاً مسموم میشد. مرا به بیمارستان بردند و پزشکان به من گفتند که باید آنجا بمانم، به صورت دائمی، و در استراحت مطلق در تخت باشم. آنها به من توضیح دادند که من در خطر جدی، خیلی جدی هستم؛ هم جان خودم و هم جان بچه.
اما من به خانوادهام فکر میکردم. شرایط ماندن در بیمارستان را نداشتم. بنابراین بدون اینکه کلمهای به کسی بگویم از بیمارستان خارج شدم و به سمت مرکز شهر رفتم، بدون اینکه دقیقاً بدانم کجا میروم. آنجا یک کلیسا بود. درش باز بود؛ چیزی در درونم مرا وادار کرد که وارد آن شوم. بدون اینکه بدانم چرا، وقتی وارد شدم، عیسی مسیح را مصلوب دیدم. یاد افراد زیادی افتادم که میگفتند: «او خداست»، اما من این را باور نکرده بودم.
در آن لحظه، دو دنیا با هم برخورد کردند. ناباوری من، در حضور او. با خودم گفتم: «من به تو اعتقاد ندارم. من باور ندارم که تو وجود داری، اما نمیتوانم از کار کردن دست بکشم. اگر واقعاً وجود داری، کمکم کن.» من معتقدم که آن لحظه یک تجلی الهی (تئوفانی) بود؛ او بر من ظاهر شد. بنابراین، واقعاً بیرون رفتم و به سر کار برگشتم.
یک ماه بعد، دختری به دنیا آوردم. به بیمارستان رسیدم و هیچیک از پزشکان باور نمیکردند که من هنوز زنده باشم. سوالات زیادی پرسیدند، که چطور چنین چیزی ممکن است، چطور میتوانی زنده باشی، چون، به گفته آنها، من باید خیلی وقت پیش میمردم.
از آن لحظه به بعد، در یک گفتگوی درونی، در درون خودم و میان عیسایی که بر صلیب آویزان بود شروع کردم… عیسایی که با من از کلیسا بیرون آمده بود، و شروع کردم به دعا کردن و باور کردن به اینکه او منجی واقعی است. میگویند اگر بخواهی در یک کتاب درباره کارهایی که عیسی انجام داد بنویسی، در دنیا جایی برای همه آن کتابها نخواهد بود. من میگویم، من این را باور دارم، زیرا اگر بخواهم لحظاتی را که خدا در زندگیام عمل کرده بشمارم و بنویسم، باید یک مجموعه کتاب بنویسم.
