
روز 13 تقویم ظهور: حوض غسل تعمید
دسامبر 12, 2025
روز 15 تقویم ظهور: مسکن برای همه!
دسامبر 14, 2025روز 14 تقویم ظهور: راه فرار من، راه ایمان من است
به نام خدای زنده. من هوشنگ سرزی هستم. میخواهم از روزهای سختی بگویم که در مسیر پرفراز و نشیب مهاجرت (از یونان به سمت آلمان) داشتم؛ روزهایی که به مرحلهای رسیده بودم که کاملاً ناامید و خسته بودم.
در یکی از همان روزهای تلخ ناامیدی، صبح زود در مسیرم پیرزنی را دیدم که عصایی در دست داشت و کیفی را حمل میکرد. با خودم گفتم: «این پیرزن این موقع صبح کجا میرود؟» همانطور که نگاهش میکردم، دیدم ایستاد، کیفش را باز کرد تا چیزی بردارد، و در همان لحظه چیزی از کیفش به بیرون افتاد.
جلوتر رفتم تا ببینم آن کاغذ چه بود. دیدم یک اسکناس ۱۰ یورویی است. پول را برداشتم و به دنبال او رفتم تا صدایش کنم، اما او وارد یک ساختمان قدیمی و بزرگ شد. وقتی دقیق شدم، فهمیدم آنجا یک کلیسا است. من هم به دنبال او وارد کلیسا شدم. او را پیدا کردم و گفتم: «خانم، این مال شماست، یک ۱۰ یورویی که از کیفتان افتاد.» او تشکر کرد و پول را گرفت.
وقتی خواستم از کلیسا خارج شوم، دیدم جمعیت زیادی در حال وارد شدن هستند. خجالت کشیدم که بلافاصله خلاف جهت جمعیت برگردم. با خودم گفتم: «پنج یا ده دقیقه مینشینم و بعد میروم.» همانجا نشستم، اما جو و فضای روحانی آن کلیسا چنان مرا در خود گرفت که آن ۱۰ دقیقه تبدیل به یک ساعت شد. بعداً متوجه شدم که در تمام آن یک ساعت، بیاختیار و مدام در حال گریه کردن بودم.
همانجا بود که دلم شکست و از ته قلبم خدا را صدا زدم. از عیسی مسیح خواستم که در این شرایط سخت به من کمک کند. به او گفتم: «خدایا، این مشکلات و این سنگهای بزرگی که در مقابلم قرار گرفته و تا امروز نتوانستهام از آنها عبور کنم را تو برایم بردار. مرا یاری کن و از این وضعیت رهایم ساز.»
فردای آن روز، معجزه آغاز شد. یکی از دخترانم گفت که میخواهد حرکت کند و از مرز رد شود. با اینکه نگران بودم، گفتم: «برو به امید خدا.» او را بدرقه کردم و با دلهره منتظر خبر ماندم. خوشبختانه فردا خبر رسید که او به سلامت رد شده و به مقصد رسیده است. چند روز بعد، همین اتفاق برای دختر دیگرم افتاد؛ او هم توانست از سد مشکلات و سختیها بگذرد و به سلامت عبور کند.
در آن لحظه رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا، من از تو خواسته بودم که سنگریزهها و موانع جلوی پایم را برداری، و تو تک تک آنها را برداشتی و فرزندانم را نجات دادی. من دیگر چیزی برای خودم نمیخواهم؛ این بزرگترین خواسته من بود.»
اما لطف خدا تمام نشده بود. دو روز بعد، شرایط برای خودم مهیا شد تا حرکت کنم. من هم وارد مسیر شدم و با کمال تعجب دیدم که چقدر راحت پیش میروم. به جایی رسیدم که پلیسها ایستاده بودند؛ آنها به من نگاه میکردند، اما انگار مرا نمیدیدند! چشمانشان بسته شده بود و من خیلی راحت، طوری که حتی تصورش را هم نمیکردم، از آن مسیر خطرناک عبور کردم.
وقتی به اینجا آلمان) رسیدم و به خانوادهام ملحق شدم، اولین کاری که کردم بشارت دادن به آنها بود. به آنها گفتم: «من در آن روز سخت در کلیسا از عیسی مسیح خواستم که نجاتمان دهد، و او ما را نجات داد. بیایید با هم به کلیسا برویم.» همه ما با هم به کلیسا رفتیم و آنجا بود که همگی، من و فرزندانم، قلباً به عیسی مسیح ایمان آوردیم.
امروز نیز راهم را ادامه میدهم؛ به دوستان و اطرافیانم کمک میکنم، آنها را یاری میدهم و به کلیسا دعوت میکنم. به آنها بشارت میدهم تا آنها نیز بتوانند این مسیر نجات را طی کنند. به امید اینکه همه در مسیری که خداوند برایشان مهیا کرده موفق باشند.
خیلی ممنون، خدا را شکر.
