روز 10 تقویم ظهور: جاده سنگی

روز 9 تقویم ظهور: شجاعت ایستادن
دسامبر 8, 2025
روز 11 تقویم ظهور: سنگ درون من
دسامبر 10, 2025

روز 10 تقویم ظهور: جاده سنگی

درود بر همه. من می‌خوام ، ۱۰ ماه از زندگیم رو توضیح بدم. ۱۰ ماه از سخت‌ترین روزهای زندگیم و سخت‌ترین تجربه‌هام بود.

این ۱۰ ماه، ۱۰ ماهی بود که من توی راه بودم تا از ترکیه به آلمان برسم و از ۹ کشور اِ، رد شدم. و این در شرایطی بود که وقتی ما یونان رسیدیم، از کوه‌ها گذشتیم تا به اینجا، از رودخانه‌ها گذشتیم و تا به یونان رسیدیم. تو شرایطی بود که پر از سرما، برف و بارون، توی سخت… سختی‌هایی که بود، فقط می‌خواستم به یه جای امنی برسم.

تا جایی که منو دستگیر کردن و به یه بازداشتگاهی بردن. اول ۲۵ روز اونجا بودیم و بعد هفت ماهی در یک کمپ بسته که مثل زندان بود. اولش اونجا فکر کردم تو جای امنم. ولی بعد از اینکه یک هفته گذشت فهمیدم تو چه شرایط سختی هستم.

من با یکی از بهترین دوستام بودم. ما دو تا جوون‌ترین فردهای اونجا بودیم. این شرایط خیلی شرایط سختی برای ما بود. هر روز شاید اندازه یک هفته می‌گذشت. زمان خیلی کند بود. فقط آرزو می‌کردیم که از اونجا در بیایم تا بتونیم به راهمون ادامه بدیم.

توی اون همه تاریکی و سختی یه حسی به من دست می‌داد که انگار یه کسی با منه. انگار یه کسی داره کمکم می‌کنه. توی اون حالت ناامیدی یه کسی بود که هولم می‌داد که من به راهم ادامه بدم؛ به این راه سختی که با پا اومدم. دو ماه و نیم تقریباً توی راه بودم. و اون تنها کسی که با من بود، تو اون تاریکی منو روشن می‌کرده، بهم امید می‌داد، اون خداوند بود. فهمیدم که خدا با منه. داره منو هول میده، داره بهم کمک می‌کنه تا من به اینجا برسم.

وقتی از کمپ یونان، از اون هفت ماه سخت و ترسناکی که دراومدم، اولین کاری که کردیم اول دو تا آبجو خوردیم و بعد فقط نشستم و فکر کردم که چطور می‌شه این راه رو ادامه بدم؛ تو این سختی، تو این سرما… چون راهی جز اومدنم به اینجا نبود. و خدا تنها کسی بود که کمکم کرد. اون قوت رو به من داد تا من بتونم به راهم ادامه بدم.

از اونجا به راهم ادامه دادم، توی جنگل‌ها راه اومدیم، از مرزها گذشتیم. بارها پلیس ما رو گرفت، برگردوند، ولی باز من ناامید نشدم و الان اینجا هستم. الان که اینجام به اون روزهام فکر می‌کنم واقعاً روزهای ترسناک و مرگباری بود که هر اتفاقی می‌تونست برای من بیفته. چون ما تو شب‌ها راه می‌رفتیم و جلوی پامون رو حتی نمی‌دیدیم. حتی می‌تونست خیلی اتفاقا واسه ما بیفته.

توی اون شرایط خلاصه رسیدم به اینجا و الان خوشحالم و امیدوارم و قوت قلب بیشتری دارم و اعتقاداتم بیشتر شده و قوی‌تر شده، کامل‌تر شدم و می‌دونم که خداوند همیشه کنار من هست. این راه رو من تنها نمی‌تونستم از پسش بر بیام و می‌دونم که این یک معجزه بوده و اون معجزه به خاطر خداوند اتفاق افتاده. اون تنها کسی بود که به من کمک کرد تا من به اینجا برسم و من واقعاً تشکر می‌کنم و هزاران بار سپاسگزارم و هر روز خداوند را دعا می‌کنم. خیلی ممنون.